بهمن ۱۷ ۱۳۸۸

هژده سال پیش

هژده سال پیش در چنین روزی پروردگار جهانیان تصمیم به خلق موجودی جدید گرفت. موجودی که قسمتی اش به زمین تعلق داشت و بخش دیگرش به آسمان ها. پس آستین هایش را بالا زد و مشتی گل برداشت و مشتی هم نور. حسابی با هم مخلوطتشان کرد و سپس شکلشان داد تا سرانجام در کنار یکدیگر منسجم شدند. بدینسان به کناری رفت و مشغول تحسین مخلوقش شد و در دل گفت: اسم این مخلوقم را می گذارم فرشته-الاغ.


بهمن ۱۵ ۱۳۸۸

پنج پرده

پرده ی اول: جوانک آس و پاس نگاهی به انتهای راهروی تاریک انداخت. اتاقش با چراغی روشن تنها منبع روشنایی در ضل شب بود. تلو تلو خوران در حالیکه سردرد کشنده ای عذابش می داد وارد اتاق می شود.

پرده ی دوم: جوانک اسکناس پنج دلاری را بر می دارد و آن را در مقابل نور چراغ مطالعه می گیرد. در میان نقش های ناواضح اسکناس تصویر گدای پیری را می بیند.

پرده ی سوم: گدای پیری در گوشه ای از خیابان نشسته و مشغول داستان سرایی است. پیرمرد بیچاره از این راه امرار معاش می کند. کودکان روبرویش در زمین میخکوب شده اند و با هیجان به داستان هایش گوش می کنند.

پرده ی چهارم: پیرمرد از جوانکی می گوید که روزگاری قرار بود دنیا را تغییر دهد. اما در خودش گم شد و دیگر هرگز پیدا نشد.


بهمن ۱ ۱۳۸۸

کیمیا

گاهی اوقات می توان در یک نگاه عاشق شد. گاهی وقت ها نیز می توان به سادگی فارق شد. من شاهزاده ی کوچکی را می شناسم که عاشق نخ سیگارش بود. شاهزاده ای که با عشقی درخور پرنسس ها از سیگارش کام می گرفت. از ذات تباه کننده ی عشقش با خبر بود. اما تنها در لحظه ای زندگی می کرد. در لحظه ای که امیدوار بود ذات کشنده ی معشوقه اش را استحاله بخشد. شاهزاده ای که می شناختم هرگز کیمیاگر نبوده، اما ایمان داشته که در استحاله ی عشق نیازی به کیمیاگری نیست. تنها به وضوی خون نیاز است و معشوقه ای که قبله گاه نمازت باشد. کیمیاگری را نیز اتفاقا می شناسم. کیمیاگری که شاه بود و هرگز شاهزاده نبوده. کیمیاگری که پادشاه جهان بوده و مالک هیچ چیز نبوده.


دی ۲۱ ۱۳۸۸

خانه ی خدا

ای کاش از محل زندگی خدا خبر داشتم. چقدر خوشحال می شدم اگر می فهمیدم کلبه ی کوچکی دارد در اعماق جنگلی در دوردست. آن گاه کوله پشتی ام را پر از کلمات می کردم و به دیدارش می شتافتم. می پرسیدم که آیا در هنگام خلقت من لحظه ای حواسش پرت شده بود و تکه ای را اشتباه نصب کرده؟ آیا در قلم صنع او نیز خطایی ممکن است رفته باشد؟

خواندن ادامه ›


دی ۱۸ ۱۳۸۸

تولد

چندین سال پیش در چنین روزی دستی شفابخش تو را به خودت تقدیم کرد. این نوشته را به تو تقدیم می کنم. تقدیم به تو که تعریف از خود را ننگ نمی دانی و با صدای بلند خرسندی ات را از وجودت اعلام می کنی. تقدیم به تو که در سر تا سر زندگیت مشغول نبرد بودی برای تغییر. تو که خود را تبدیل کردی به سوژه ای برای آزمایش سیلی از رفتارها و احساسات و هنجارشکنی ها. تو که هر روز در خود عمیق تر می شوی و گاهی نیز در خود گم می شوی و مدتی زمان می برد تا پیدا شوی. تو که قرار است روزی گم شوی و دیگر پیدا نشوی. پس باشد که هر لحظه از عمرت فرصتی باشد برای پیشروی در مسیرت.


دی ۱۷ ۱۳۸۸

و اما گریه

تمام زندگیم مشغول مبارزه با اشک هایم بودم که یک وقت خدای ناکرده گریه نکنم !


دی ۱۶ ۱۳۸۸

نقدی بر نه

فیلم نه بسیار جالب و حائز اهمیت است. در عین آموزندگی بسیار خسته کننده هم است. دیدن آن به زوج های جوان و کمی تا قسمتی خوشبخت اکیدا توصیه می شود. ترجیحا در بالاترین نقطه ی سمت راست سینما. همچنین افرادی که نیاز مبرم به خواب دارند نیز می توانند از دیدنش لذت ببرند. ضمنا انسان های هیز و دودره باز نیز خیلی پیام اخلاقی فیلم را جدی نگیرند و به کار خود ادامه دهند.

امضا

نقاد حرفه ای فیلم


دی ۱۲ ۱۳۸۸

بالا و پایین

و حالا… بالا، پایین است !


دی ۸ ۱۳۸۸

شرح حال پسرک

شب بود و آسمان شرشر در حال گریستن. پسرک در خیابانی با ابتدا و انتهایی نامعلوم قدم می زد. هیچ کس نمی داند که چه مسافتی را پیمود و از چه راه هایی رفت و با چه چیزهایی مواجه شد. شاید ساعت ها بدون فکر کردن به مسیرش، راه می رفت و شاید هم از مدت ها قبل نقشه ای برای دنبال کردن داشت. شاید هدفی داشته و شاید بی هدف و سرگردان بوده و در مسیرش به دنبال هدف می گشته. کسی چه می داند. شاید در مسیرش با خدا ملاقات کرده و از شیطان پندهایی گرفته است. اما در این مسیر یک چیز به طور یقین رخ داده. چیزی که پسرک بر خلاف مسائل دیگر، آن را از نویسنده ی این مطلب پنهان نکرد. البته باید بگویم نویسنده بسیار خوش شانس بوده که توانست با وی ملاقاتی ترتیب دهد و در حین آن از او سوالاتی درباره ی مسیری که طی کرد بپرسد. حتما می پرسید این پسرک کیست و چرا نویسنده به دیدارش رفت. شاید حتی بخواهید دست از خواندن این مطلب بکشید و بگویید چه دلیلی برای ادامه ی آن وجود دارد؟ جواب بسیار ساده است. هیچ دلیلی وجود ندارد! اگر نمی خواهید بخوانید هیچ اجباری وجود ندارد. شما این اختیار را دارید که به سرعت نوشته را از جلوی چشمانتان دور کنید و خودتان را با کار دیگری سرگرم کنید. آری دوستان من. این است دلیل اصلی زندگی ! حال بیایید با یکدیگر به بررسی یافته های نویسنده بپردازیم.

خواندن ادامه ›


آذر ۳۰ ۱۳۸۸

پسرک خیالباف

سر من درد می کند برای الافی. می روم یک گوشه و مشغول می شوم به خیال بافی.

یک بار می شوم پلیس جنایی. سخت مشغول تعقیب دزد و قاتل و هزاری.

یک روز هم می شوم جادوگر شهر از. زندگی می کنم به عشق یک عدد گل رز.

گاهی آنچنان پرمغز می گویم که می لرزم. گاهی از معده می رانم و می خندم.

خواندن ادامه ›